از همان ابتدا دروغ گفتند
مگر نگفتند که "من" و "تو" "ما" میشویم؟
پس چرا حالا اینقدر "من"تنهاست؟
از کی "تو" اینقدر سنگدل شد؟!..
اصلا این "او" را که بازی داد؟!..
که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!
می بینی؟
قصه ی عشقمان
فاتحه ی دستور زبان را خواند...

زندگی باغی است
که با عشق باقی است
مشغول دل باش
نه دل مشغول
بیشتر غصه های ما
از قصه های خیالی ماست
پس بدان اگر فرهاد باشی
همه چیز شیرین است
هنگام رفتن
در چشمان عشق نگریستن
آنچنان مشتاق ماندنت می کند
که پای رفتنت سست می شود
ورفتن را مرگ می پنداری
پس چشمانت را ببند
وپا در جاده بگذار
وهمیشه به یاد داشته باش
گاهی وقت ها برای بودن
باید رفت…
باز هم یه متن عاشقانه بسیار زیبا.....
برای دست های خالی ام فکری کن برای علفهای هرز یاس در سینه ام برای قلب شکسته و رنجورم چه داری من به اخرین ایستگاه زندگی رسیده ام مرز میان بودن و نبودن را دیده ام واز غم چشمهای حیرانم با خبرم من باورم نمی شود که رفته ای باورم نمی شود که در اغاز شب ناله های گمشده بشنوم فکری برای این قلب تنهایم کن من از صبر ایوب و قله ی انتظار گذشتم تا به تو رسیدم تو را اسان از عطش فاصله نگرفتم ....
روزی که تو را دیدم اغاز حیاتم بود اغاز دلی عاشق اغاز غم فردا روزی که تو را دیدم پایان غم دل بود گفتم که دیگر دردی در سینه ام نخواهد ماند ....
افسوس که نا اگاه دردم همه یادت بود بر قاب شکسته ام عکس رخ تو خالی در گوشه ی قلب من عشق تو اهورایی ان روز که تو رفتی پایان نگاهت بود اغاز شد اما عشق با دردی جگر سوزان مانده است خیال تو تا باز رسد دیدارت تو که رفتی من و قلبم توی شهر بی کسی ها واسه تو تنها نشستیم برا تو دعا می کردیم تو دیار بی کسی ها با خیالت بودم عاشق برای رسیدن تو دلم و زدم به دریا یه زمونی خاطر تو واسه من دلواپسی بود رنگ چشمات توی دنیا واسه من یه ارزو بود اما حالا من می خونم شعرای تلخ جدایی می دونم تقدیر هر کس رنگ خوشبختی رو داره اره اما توی این شانس دست من شده که خالی ....
خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ.
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظه مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همه عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را،
به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما،
پی احساس غریبم تا باز،
شاید عاشق بشوم!!
تقدیم به عزیزی که هیچ وقت احساس منو نسبت به خودش نفهمید....
سکوت که می کنی
وزن جهان را تنها به دوش می کشم!
و کم که می آورم
زمین آنقدر کند می چرخد
که تو توی تقویم می ماسی
و من
معلق می مانم
بین حقیقتِ تو
و افسانه ای که از تو در سرم دارم!
سنگین است جهان ِ لعنتی
نمی شود یک سرش را هم تو بگیری!؟
هر چند
من به این سنگینی
من به این تعلیق
تعلق دارم!
سکوت که می کنی
شب پشتِ پلک های سکوت
حتم می کند که تو هم تنهایی!
مهديه لطيفي
اینجا زمین است...
ساعت به وقت انسانیت خواب است...
دل عجب موجود سخت جانی است!
هزار بار تنگ میشود..
میشکند..
میسوزد..
میمیرد!
ولی باز هم میتپد برای عشق.
آدمهایی را دوست دارم...
همانهایی که بدی هیچ کس را باور ندارند..
همانهایی که برای همه لبخند دارند...
همانهایی که بوی ناب انسانیت میدهند...
ومن باور دارم که تو از آنهایی...
شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد ،خبری از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینجور نوشت :هر گلی هستی باش . چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست زندگی در گرو خاطره هاست خاطره در گرو فاصله هاست فاصله تلخ ترین خاطره هاست...
.: Weblog Themes By Pichak :.